|
همیشه به انتهای گریه که میرسم صدای ساده سکوت ازنهایت جاده شب رامیشنوم.صدای غروب غزالهارا صدای ردپای تورا در جاده شب را..........
من با نگاه روشن خویش راهی خواهم گشودبرای فرداهای تو ازمیان تاریکی هایی که تورا احاطه کرده اندوچنان آرزومندانه دعایت خواهم کردکه مطمئن باشی خون زندگی همواره در رگهایت جریان خواهد یافت. امامنکه زمانی طولانی عاشقت بودم چنان در سپیدیگذر زمان گم خواهم شدکه حتی درمیان دفترخاطرات کهنه ات هم نشانی از من نیابی........... من خواهم رفت در سیاهی جاده شب وتوشادمانه بال وپر خواهی گشود وهمچنان از سرسره زندگی پایین خواهی لغزیدوفراموشت خواهد شدکه چه معصومانه دوستت داشتم.............. وبعد در میان آن همه ازدحام وهیاهو گردش دوار چرخ فلک تورابه اوج آسمان خواهد بردوتوازبالامانظاره خواهی کردکه بدنبال رویاهای گم شده خود میگردم............... من خواهم پذیرفت من خاموشی سرد جادههای شب راباورخواهم کردوباآیینه ای که دم به دم سپیدی موهایم رابه من یادآورمیشوددوست خواهم شدوعصای پیری ام راکه در پای پله هاانتظارمیکشد مهربانانه به مشت خواهم فشردوباچنانهراسی ازپله ها بالاخواهم رفت که انگار هر لحظه ممکن است به پایین سقوط کنم............ اما میدانم سقوطی در کار نیست.هیچکس مرگ انسان رابه حساب شکست اوننوشته است وهیچ نکیرومنکری درآن صندوقخانه سردوتاریک وتنگ آدمی رابخاطرنابهنگام مردنش مواخذه نخواهند کرد.......... پس پیش از آن بمیرم چیزی بگو..........
صدایم کن از پشت دیوارهای فاصله-ازبیشه زارهای سفیدخاطره-ازسکوت مانده در قلب تار من،اینجا مانده در پشت پنجره های پولادین دود-میخوانمت ای بهترین،ای آخرین نیاز-این برکه خشکیده درکویر تنهایی-میخوانمت ای امید روییده در شورزارهای زندگی و از عمق پنهان ترین اندیشه های باقی مانده از علفزارهای خیال-فریاد خواهم زد ای بهترین باتمام وجود... دوستت دارم
بر این سرزمین پرغرور رشد کردیم و بالیدیم،در سراسر آن نیازمند ما بودن. آموختم که بجنگم و پیروز شوم اما هیچگاه به شکست نیاندیشیده بودم. گویی دیگر چیزی برای جنگیدن باقی نمانده.همانند انسانی هستم که رویاهایش بربادرفته،چهره و هویتم را تغییر دادم اما افسوس... افسوس که هیچکس یک بازنده را نمیخواهد. اگرچه همه جا شاهد ناامیدی بودم، هیچگاه نمیدانستم که خود روزی هم مسیر آن میشوم.فکرمیکردم ما آخرین کسانی هستیم که نامیدی رامیچشیم، چقدرعجیب همه چیز تغییر یافت. شبانگاه به سوی خانه سفرکردم، جایی که متولدشده بودم.درکنار یک دریاچه و هنگامی که نور سحرگاه آسمان را روشن نمود، زمین رادیدم ودرختان سوخته ای که برزمین افتاده بودند. باید ازاینجا بگریزم، تحملم تمام شده، برروی پل می ایستم وبه پایین چشم میدوزم، هرچه میخواهد پیش آید.این رود همچنان درجریان است.این رود همچنان پیش میرود. به شهری دیگر سفر کردم، بسیار سرگردانم، سروسامان بگیرم.برای هرشغل چقدرنیازمند وجود دارد وچه بسیارند کسانی که هیچکس بدان ها نیازی ندارد. وباز هم تنها ماندم....
|
About![]()
این وبلاگ حرف دل و خاطره های نویسندس...
Home
|